نامه هایی از جنس عشق(ونداد ، رستا)•●●♥♥❤

واز تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی.....

 

 

 

 ...TFGHUO وان یکاد بخوانید ودر فراز کنیدTRYRJMH...

 

 

الب

 

 

 تو را نگاه میکنم که دیدنی ترین تویی ،،

 

 واز تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی ....

 

 

 

        

 

 

        gv  GHFHT L.LNGH BNG NG     gf

                          

تاريخ جمعه 18 دی 1394سـاعت 14:30 نويسنده مامان بهاره |

 ونداد دو ماههبوس

 رستا دوماههبوس

 با این که خیلی از نظر اجزا صورت به همشبیه نیستید ولی در کل  به نظرم قیافه هاتون خیلی شبیه به هم میاد   بغل

 

تاريخ پنجشنبه 8 مرداد 1394سـاعت 12:53 نويسنده مامان بهاره | |

 

رستا جونم روز اولبوس

 

 

 رستای نیم ماههچشمک

 

 

عاشقتونمممممممممممممممممممممممممممممبغل

 

 رستای  یکماههمحبت

 

وقتی اولین بار لباس بیرونی دخترونه پوشیدی بوس

رستای دو ماههبغل

عشق برادر خواهریمحبت

 

رستا همین الان یهویی...

 

هیچ لغت نامه ای نمیتواند معنی کند 

معنایی را که شما تنها با بودنتان به زندگی ام میدهید.....

سن پسرک : 4 سال و5ماهه

سن دخترک:2 ماه و19 روز

 

 

 

تاريخ چهارشنبه 7 مرداد 1394سـاعت 18:50 نويسنده مامان بهاره | |

دختر نازم ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴  زمین زیر  پاش رو با قدم های کوچولوش گل بارون کرد

خوش اومدی عروسکم 

تاريخ سه شنبه 22 ارديبهشت 1394سـاعت 17:11 نويسنده مامان بهاره | |

سلام عسلی 4 ساله مامان

پسر قشنگم این روزا که به اومدن خواهری نزدیکتر میشیم  کارامون چند برابر شده ودیگه مثل اول وقت نمیکنم برات مطلب بزارم  و.صد البته دلایل ودلمشغولی هام صد برابر شده .نصفش تنبلی ،نصفش  دویدن دنبال شما وخرده فرمایشات جنابعالی، ونصفش فکرکردن به روزایی که پیش رو داریم و ونمیدونم چی میشه  و  بقیش هم فکرکردن به اتاق عملخطا.... خلاصه اینکه کلی مطلب جا مونده هست که باید بگم وحوصلم نمیاد . از دخترک خوشکلم هم که هیچی ننوشتم همش با عذاب وجدان دست به گریبونمزبان

  ولی خواستم برات از روزایی که با اومدن به این خونه جدید برات عوض شده بگم . روزایی که داری میگذرونی ومن خوشحال از اینکه کلی هم بازی پیدا کردی تا باهاشون سرگرم باشی  و  از صبح تا شب مشغول بازی هستی وکمتر به من کار داری وصد البته فضول تر بشی وخرابکار تر  ،که این هم خیلی طبیعیه ،به خاطر این که وقتی سه تا پسر دست به دست هم میدن دقیقا میتونند توی یک ثانیه خونه رو بترکونند  ومن مدام باید حواسم بهتون باشه که یه وقت چیزی روخراب نکنید . اره سه تا پسر شیطون والبته دوست داشتنی توی این ساختمون هست که برنامه روزانشون از این قرار  :

هرکی زود تر پا شد صبحانه میخوره ومیره زنگ خونه اون دوتای دیگه رومیزنه و بازی شروع میشه .نیم ساعت اول بازی ،ده دقیقه کتک کاری ،دوباره بازی، بعد دوباره کتک کاری وده دقیقه قهر سکوتهر کس میره خونشون ودر ومحکم  روی هم دیگه میبندن خستهودوباره چند دقیقه بعد بازی از سر گرفته میشه تعجبوهر نیم ساعت مکان بازی از اینخونه به اونخونه دایم در حال عوض شدنه تا یه وقت خدای نکرده نکنه یه اسباب بازی توی خونه کسی دست نخورده باقی بمونه گیج تا موقع ناهار دوباره همه بر میگردن سر خونه زندگیشون تا ساعت 5 دوباره بازی از نو شروع میشه اینجوریاس که ما مامانای بیچاره باید دائم حواسمون بهتون باشه که نزنید بلایی سر خودتون بیارید  این شما واینهم سه خرابکار ساختمونخندونک 

معرف حضور به ترتیب : از عقب اقای نیکان 3  سال و 11ماهه -ونداد- ارین 4 ساله

البته این قیافه های جذاب فقط به خاطر اینه که تازه از خواب پاشدن هنوز جون ندارنخندونک فکرکنید جون بگیرن چی میشنسوت

 

واین عکس دقیقا در بعد از ظهر همون صبحی که گفتم گرفته شده تفاوت رو نگاه کنید لباس ها  سه بار عوض شده عرق از سرو صورتشون میریزه  ودارن از دست میرن به خاطر خستگی ،ولی از رونمیرنراضی

 واما از دخترم  بگم توی این روزا که دلم میخواد زودتر بغلش کنم و دلم تاب ندیدنش رو بیشتر از این نداره ولی باید صبر کنه چون هنوز براش نه اسم انتخاب کردم ،نه چیزی خریدم سکوت تاریخ زایمان هم قرار شده بعد از عید که رفتم دکتر برام مشخص بشه ولی احتمال خیلی زیاد وسطای اردیبهشت میشه هم خوشحالم برای رسیدن به اون روز   وهم دل نگران خدایا مثل همیشه خودت قدرت بدهمحبت

دستانم شاید به نوشتن نمیرود اما دلم  !

 این کلمات به هم دوخته شده کجا ....

 احساسات من کجا....

 این بار 

 مرا نخوانده بفهم....

تاريخ سه شنبه 18 فروردين 1394سـاعت 22:38 نويسنده مامان بهاره | |

دفتر و خودکار خود را برداشته ام و میخواهم چند خطی از  تو  بنویسم

تویی که در روز خورشید و در شب ماه و ستاره ی منی ...

تویی که مانند پرنده بال پرواز کردن به من دادی و مرا از قفس تنهاییم رها کردی

حال که تو را در کنارم میبینم، حس بی انتها بودن میکنم

حس پرواز در اوج آسمان ها را میکنم، با تو هر روزم زیباتر از روز گذشته است

با تو گذر هر فصل برایم شیرین است مخصوصا فصل پاییز ...

اگر تو نباشی در کنارم عقربه های ساعت برایم نمیچرخد،

اگر هم بچرخد هر ثانیه اش برایم یک عمر میگذرد ...

مرا دیوانه کرده هر لحظه بودن با تو، دیوانه شدم، دیوانه ی عشق تو ...

وقتی به چشمانت مینگرم سرشار میشوم از جمله های زیبا برای تو ...

            تو با من چه کردی که دارم می نویسم با تمام وجودم از تو ................

                                                                                                                                  

پ .ن :دوستت دارم پسرک خوش رویم کنار تو مادرانگی هایم جاودانه شده ،به یمن بودنت خوش بخت ترینم...

کمی بیش به 4 سالگیت مانده....... و چه زمان  زود میگذرد

 

تاريخ دوشنبه 6 بهمن 1393سـاعت 0:27 نويسنده مامان بهاره | |

سلام به گل های خوشگلم که هر روز از روز قبل برام عزیز تر میشن

 نمیدونم حس این روزام چیه ، سر یه دو راهی بزرگم .از یه طرف عاشق نینی شدم از یه طرف اصلا باهاش حرف نمیزنم .همش نگرانم ونداد ناراحت نشه .دوست ندارم هیچ کس به نینی توجه کنه ، دوست ندارم هیچ کس براش چیزی بخره ، هنوز براش یه دونه لباس هم نگرفتم  . غمگینتمام طول روز رو دارم قربون صدقه ونداد میرم وهمش بوسش میکنم تا حدی که احساس میکنم یکم لوسش کردم ولی دوست دارم از الان بهش محبتم رو نشون بدم که وقتی نینی گولو به دنیا میاد  بچه ام یه وقت کمبود محبت نداشته باشه .احساس میکنم خل شدم . میدونم دارم زیاده روی میکنم ولی دست خودم نیست. خنده دارِ حتی بعضی وقت ها میشینم از نینی معذرت خواهی میکنم  که نینی گلی من وببخش که بهت محبت نمیکنم ، اخه سر ونداد که باردار بودم 24 ساعته داشتم باهاش حرف میزدم وبراش موسیقی میزاشتم  وبراش قران میخوندم ،ولی به دختری اصلا محل نمیدم وحتی یه ثانیه استراحتم ندارم وهمش سر پام تا یه کم وقت گیر میارم میرم سراغ ونداد وبوسه بارونش میکنم . 

توی رفتارام دچار یه وسواس شدم که نمیدونم اسمش رو چی بزارم ،ناراحتی مادرانه یا نگرانی یا شایدم جنونخطا

 این روزا مدام دارم تلاش میکنم که نینی کوچولو ها رو نشون ونداد بدم و گریه ها وخند هاشون رو ببینه .مدام براش فیلم زمان تولدش رو میذارم ومیگم ببین مامان چقدر کوچولو بودی وقتی سو *به دنیا بیاد همین جوری کوچولو احتیاج به مراقبت داره .دارم سعی میکنم حساسیت هاش رو نسبت به موضوع کم کنم تا بعدا با رفتار  نینی دچار حس بدی نشه. همش بهش یاداوری میکنم که تو هم اول کوچولو بودی بهت شیر دادم ،باهات بازی کردیم ،بهت غذا دادیم تا بزرگ شدی .دایم دارم میبرمش مرکز خرید برای بچه ها و لباس های کوچولو رو نشونش میدم  وبهش میگم وقتی سو به دنیا بیاد باید با هم دیگه براش لباس بخریم تا سردش نشه .همش برای انتخاب اسم ازش کمک میگیرم وجدیدا بهم گیر داده که باید اسم سو رو بزاریم ماه تیسا حالا این اسم رو این یه الف بچه از کجا یاد گرفته الله اعلمدلخور

 خلاصه این که تو روزای گذشته همش درگیر خودم وذهنیاتم بودم و... و ... و.. 

 ولی کلی اتفاق توی این چند ماه افتاده که مسافرت شمالمون که انشالله توی یه پست جدا میزارم یکیش بوده 

 توی این ماه اسباب کشی داشتیم وخونمون رو عوض کردیم...

این که تکون های نینی رو برای اولین بار از چهار ماهگیش حس کردم والان که دیگه واسه خودش خانمی شده انگار ارث  پدرش رو میخواد چنان محکم لگد میزنه که با هر لگدش از ترس پکیدن شکمم قلبم از کار میافته سکوت

 ودیگه این که توی 16 هفتگی  سونو بهم گفت که نینی یه دخمله . از این که سالمی خیلی خوشحالمبغل

 وباز هم این که خاله بدری امسال با اران اومد و1 هفته پر از خاطره کنار هم داشتیم  وبرای ونداد هم کلی سوغاتی اورد که ونداد از همه بیشتر عاشق لباس مرد عنکبوتی شده وحالا اگه خدا بخواد قرار تم تولدش رو هم طبق خواسته خودش مرد عنکبوتی انتخاب کنبممحبت 

دیگه دیگه...  فعلا چیزی یادم نمیاد ،جز این که:

خدایا هر چه دارم وندارم همه به لطف توست ،لطفت را از ما نگیر....

اینم ونداد  عنکبوتی خندونک

وقتی پسرک از خستگی ساعت 9 شب روی مبل بیهوش شده( جز موارد معدود  که توی این 4 سال پیش اومده)

  این چند وقت که خاله بدری ایران بود ونداد ونورا هر روز همدیگه رو میدیدن وحسابی با هم خوش بودن اینم نمونه کار های با مزه اشونبغل

 این عکس هم جز عکس های جا مونده این چند وقت که کم پیداییمخندونک

 دلم نیومد از هنر نمایی پدر وپسر عکس نزارمخطا یعنی شدید شیفته این هنر علی رضامخندونک مثلا خواسته ونداد رو گربه کنهزبان

 واما هنر نمایی این روزهای خود پسرکدلخور هر روز باید روزی نیم ساعت دنبالش بگردم وبعد از توی کمد پیداش کنم خسته

 

واینم  دخملی در هفته 20بغل

راستی  دوستای گلم برای انتخاب اسم کمک کنید ونظراتتون رو بگید  تازگی ها به این نتیجه رسیدم که انتخاب اسم پسر خیلی راحت ترهبدبو

 

تاريخ سه شنبه 16 دی 1393سـاعت 0:16 نويسنده مامان بهاره | |

سلام پسری شیرینم  

 میدونی مامان بعضی روزا توی زندگی ادم ها هست که همون صبح که خواب بیدار میشی حس میکنی امروز مثل همیشه نیست، یه جای کار داره میلنگه. اصلا اون انرژی همیشه رو نداری  ، دوست داری بخوابی و امروز رو از فرداش شروع کنی . وقتی بدتر میشه که با پایان روز میفهمی امروز اصلا روز خوش شانسی نبوده ووبد ترش این میشه که  میبینی اون روز بد نصیبت عزیز دلت میشه و کوچولوی نازنیت از اول صبح داره بد شانسی میارهغمگین

 اره مهر امسال از اون مهرایی بود که حتی دلم نخواست توی خاطراتت ثبتش کنم ولی دیدم  این خاطراتتِ . چه خوب وچه بد برات مینویسم تا بدونی که  مامان با غصه هات غصه خورده وبا خوشحالیت شاد وبوده ولی توی هر شرایطی فقط ازخدا میخوام که تنت  وروحت سالم باشه عزیزم .

  اون روز مثل هر روز صبح که از خواب بیدار شدی وصبحانه خوردی داشتی بازی میکردی ومن هم داشتم ناهار درست میکردم تا بخوری وبا هم دیگه بریم مهد. ساعت 11:30 دقیقه بود که دیدم صدای گریت داره میاد دویدم ببینم چی شده ، که دیدم دهنت پر از خونِ .شک شده داشتم نگات میکردم .نمیدونستم چه اتفاقی افتاده ،فقط چنگال رو میدیدم که توی دستت وداری گریه میکنی   با هزار تا ترس ولرز بغلت کردم ونازت میکردم نگات کردم  دیدم لبت پاره شده ویه نفس بلند کشیدم ودستمال اوردم ودهنت رو پاک کردم ولی دیدم هنوز خون ریزی ادامه داره .ترسیدم ودهنت رو با هزار مکافات باز کردم ودیدم دو تا دندون جلوییت داره ازشون خون میاد .* توی اون لحظه فقط تنها ارزویی که داشتم این بود که کاش بابا باشه وبه دندونات دست بزنه اخه جرات نداشتم دست بزنم وببینم شکستن .هر جوری بود دست زدم ودیم دوتا دندونت لقِ.ترسو 

 نمیدونی چه حسی داشتم دوست داشتم بشینم وزار زار گریه کنم . مدام میگفتم خدایا همش الکیخطا با هر بدبختی بود اماده ات کردم وبردم دندون پزشک وقتی رفتیم توی مطب ،گفت :الان نمیشه کاری کرد برید تا عصر بیاید که یه کم دندون خودش رو گرفته باشه .

 رفتیم خونه مادرجون  وپدرجون ووظهر اون جا موندیم تاعصر که با بابا بریم مطب .عصر هم که رفتیم گفت تا یه هفته صبر کنید ببینید دندون خودش رو میگیره  یا نه  ،چون معمولا توی بچه ها  به شرطی که ریشه نشکسته باشه دندون  با لثه گرفته میشه. فقط باهاش چیزی گاز نزنه تا هفته بعد . خلاصه دوباره بعد از مطب برگشتیم خونه مادرجون . 

 نزدیک های غروب مادرجون برای این که روحیه ات عوض شه بهت گفت :ونداد بریم دوچرخه سواری ( اخه دوچرخه ات رو گذاشتیم خونه مادرجون تا هر قت که میری اون جا توی حیاط بازی کنی) اماده شدی وبا مادر جون رفتی توی کوچه تا با دوچرخه بازی کنی *.

 بعد از ده دقیقه دیم که یه نفر با صدای بلند داره 

گریه میکنه .خوب که گوش کردم دیدم ونداد وداره از درد داد میزنه وگریه میکنه . من وبابا نمیدونی چه جوری پریدیم توی حیاط .دیدم عمو بغلت کرده وداره  میارتت داخل .با تعجب داشتم نگاش میکردم ومیگفتم چی شده پس مامانت ؟که گفت :ونداد از روی دوچرخه افتاده داخل جوب ومامان هم  سر کوچه حالش به هم خورده همون جا بردمت حمام وتمیزت کردم ودیدم روی دند ه ات یه زخم بزرگ سر تاسریه . نمیدونی چه حالی شدم دلم میخواست بمیرم تو گریه میکردی ومنم باهات گریه میکردم گریهوقتی عمو مادرجون رو اورد گفت :نترسید چیزی نشده ،اومده با دوچرخه بپیچه که با صورت خورده لبه جوب وبدنش هم به لبه جوب خورده وزخم شده .فقط مادر جون بیچاره وقتی این صحنه رو دیده این قدر ترسیده بود که همون جا از حال رفته .فکر کرده بوده بلایی سر صورتت اومده خلاصه اینکه خدا خیلی بهت رحم کرد  بینی ات نشکسته بود.

 هفته بعد هم وقتی برای عکس دندونت رفتیم گفت که یکیشون ریشش شکسته وباید کشیده بشه واون یکی ضربه خورده وجا به جا شده  وباید خیلی مواظبت کنید ازش تا وقتی که بیفته .غمگین خلاصه این که الان  نزدیک یک ماه دندونت رو کشیدیم وبه اندازه یک سال اشک ریختم همین که میبینمت همش پیش خودم میگم تقصیر منه که تو این جوری شدی دلم میخواست ساعت  برنارد رو داشتم وزمان رو به عقب برمیگردوندم نمیدونی چه حالیه وقتی ادم ها یه جور عجیبی نگات میکنند دلم میخواد برم بزنم توی صورتشون

 دست خودم نیست هر چقدر سعی میکنم خودم روکنترل کنم نمیتونم 

 ودوباره خدایااااااااااا صبببرررررررررررررر

1*- بعدا خودت برام تعریف کردی که رفتی از توی کمد قاشق وچنگالی رو که خاله بدری برات اورده دراوردی وداشتی باهاشون بازی میکردی چنگال دستت بوده ومیای که بری بالای صندلی میافتی وچنگال میخوره پشت دندونت  وچون افتادی وضربه با شدت بوده دندونت شکسته( با زهم خدا جای شکر برام میزاره مثل همیشه نمیدونم اگه چنگال توی چشمت رفته بود الان چی میشد واصلا دوست ندارم به این موضوع فکر کنم)

2*- الان یه مدت خیلی زیاده تقریبا بعد از سه سالگی که خودت تنهایی یاد گرفتی ودوچرخه سواری میکنی عزیزم ببخش که یادم نبود که برات بنویسمخجالت

 

اینم جای زخم پسر کوچولوم از اون جایی هم که دوست ندارم از جای خالیه دندونت عکس بگیرم برات عکسش رو نمیزارمگریه

 

 

ومثل همیشه........

 

 

 خدا اون جاست اون بالا حواسش به ماست حالا 

 داره تو گوشت میگه ما مال همیم دیگه

 گوش کن به قلبت ،داره  قلبت  راست میگه 

هر چی دلش خواست میگه 

 من وتو با هم باشیم  دنیا مال ماست دیگه*

 

* به یاد مرتضی پاشایی عزیزغمگین

 مهر 1393

 

تاريخ دوشنبه 10 آذر 1393سـاعت 20:50 نويسنده مامان بهاره | |

 سلام عزیزم این مطلب هم مثل همه مطالب با یکم تاخیر نوشته شد خودت که دلیلش رو میدونی ببخش منبوس

  برای اولین بار از طرف زبانکده قرار شد همه گرو های سنی زیر 10 سال برای کسب اعتماد به نفس بیشتر و همین طور نشون دادن توانایی های مربی ها  ،بچه ها شعر های انگلیسی رو برامون جلوی همه خانواده ها  توی سالن اجرا کنند  .قرار شد که برنامه ساعت 4 باشه و چون بابا کار داشت نمیتونست باهامون بیاد ومن وتو تنها رفتیم چون گفتند به پدر بزرگ ومادربزرگ ها  کارت دعوت نمیدیم  برای این که سالن کوچیک وخیلی شلوغ میشه  غمگین

 از اون جا هم که همه خانواده  خودشون رو اماده کرده بودند که قبل از ما اون جا باشند بعد از شنیدن خبر کلی افسردگی گرفتند وتا چند وقت با من مثلا قهر بودند زبان یکی نیست بگه مگه من مدیر برنامه ام والا......خندونک

 خلاصه بعد از این که ازم قول گرفتند که هم دوربین ببرم هم از لحظه به لحظه اش فیلم برداری کنم مونده بودم زیر  بار این همه کار همزمان چه کار کنم که خدا بابا  رو برامون رسوند واین شد که فیلم برداری یه عهده بابا افتاد ومنم نقش عکاس ، مسئول اروم نگه داشتن  شما ،  مسئول بردن شما تا سر سن ، و مسئول خورد وخوراک و... مدیونی فکر کنی شوخی میکنم زیبااخه اون ساعت وقت خوابت بود هم نق نق میکردی ،هم وقتی که از وقت خوابت بگذره دچار بیش فعالی میشی وکنترلت سخت میشه  وهم گرسنه ات شده بود ودائم خوراکی میخواستی  وهم برای اولین بار یه هم چین جمعیتی رو دیده  بودی وهر کاری میکردم روی سن نمیرفتی  ومجبور شدم بغلت کنم بزارمت روی سن .فکر کن جلوی اون همه ادم من تنها مادری بودم که داشتم بچه به بغل میرفتم روی سنخسته وبعد تازه شغل شریف فیلم برداری و عکاس باشی هم به عهده ام میافتاد چی میشد 

خلاصه این که با این که باورم نمیشد  ولی برنامه به خوبی اجرا شد وتو هم خیلی بامزه شعر میخوندی و حرکات موزون داشتی

 

 ونداد با تیچر دوست داشتنی اش خانم نادریمحبت

 

 

ونداد در حال خوردن اب البالوخوشمزه

 

 در صف انتظار برای رفتن روی سنبغل

 

 اولش با شک داشتی جمعیت رو نگاه میکردی ولی به موقع به خودت اومدی وبرنامه رو اجرا کردی وخیلی بامزه میرقصیدی ومیپریدیخندونک

ونداد خسته از اجرای برنامه ودرحال چرت زدنزبان

 

 واما مثل همیشه ......

 

من برای رسیدن به ارامش 

 تنها 

 به تکرار اسم تو بسنده خواهم کرد.....

 

سن پسرک در این پست 3 سال و 6 ماه

شهریور 1393

 

 

 

تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393سـاعت 19:43 نويسنده مامان بهاره | |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



تاريخ يکشنبه 4 آبان 1393سـاعت 18:56 نويسنده مامان بهاره | |

سلام عزیز دلم  دوباره یه مامان مونده با کلی مطلب جا موندهخجالت 

 امسال اولین سال تولد نورا کوچولو بود که عمه مولود تصمیم گرفت براش یه جشن خونوادگی وجمع وجور  بگیره  .دلغک

 از اون جایی که تو اولین نوه خانواده پدری ومادری هستی وهمیشه مرکز توجه همه بودی وهستی ، همه دچار بحران روحی شده بودند که حالا چه جوری به نورا کادو بدن که تو ناراحت نشی .

از اون جا که سال اول پدر جون ومادر جون برای شما کادوی تولد یه ماشین شارژی گرفته بودند ، تصمیم گرفتند که بین نوه ها فرق نزارن وبرای نورا هم یه ماشین بگیرن . فقط  بیچاره ها مونده  بودند که چه جوری به نورا بدن که تو ناراحت نشی .متفکر

بعد از کلی مشورت تصمیم گرفتیم وقت دادن کادوی   مادر جون اینا شما رو ببریم وسرگرم کنیم تا کادو رو بدن وعکس اشون رو بگیرن ودوباره قایمش کنند عینک  تا عمه مولود دوباره ببرتش خونه خودشون.  این اولین سوژ0 بود دومین سوژه خرید کادو از طرف ما برای نورا بود. از اون جا که نمیخواستیم دل نازک پسرکمون بشکنه به هخمون اندازه که پول برای کادوی نورا دادیم  ( یه اشپز خونه برای نورا هدیه گرفتیم )برای شما هم یه  ماشین کنترلی بزرگ خریدیم ، ولی از اون جا که گل پسری ما عاشق اشپزی وبازی با وسایل اشپزخونه است همین که اشپزخونه رو دید اعلام کرد من این وبه نورا نمیدم نه خلاصه هر چی ما به گوش این بچه خوندیم که  ای بابا این کادو دخترونه است، زشته پسرا بازی کنند ، عمه مولود برات  یه هدیه گرفته ،اصلا این کادو خراب، اصلا این کادو فلان ... به گوش بچه ما نرفت وگفت همین که گفتم اگه عمع مولود ندش به من منم دیگه نمیزارم نورا بیاد خونمون با اسباب بازی هام بازی کنه و باهاشون قهر میکنم ....بدبو

 خلاصه این که مجبور شدیم کوتاه بیایم وپیشاپیش به عمه مولود اعلام کنیم بعد از باز کردن کادو باید بدی ونداد یه دل سیر بازی کنه وگرنه تهدیدتون کرده دیگه با نورا قهر میکنهخندونک 

این شد که این جشن کوچولو برای کل خانواده هزینه دوبرابر داشت اخه همه مجبور شدن به جز نورا برای ونداد هم کادوی تولد بگیرن تا یه وقت روح لطیف بچه امون اسیب نبینه راضی

 ومن از همین جا از هم عذر میخوام  وتشکر میکنم که این همه به احساسات بچه من توجه میشهمحبت

 بریم سراغ عکس ها راستی من از همین جا باید اعلام کنم که ونداد از این به بعد دو تا تولد دارهخندونکزبان

 

کادوی پدر جون ومادر جون به وندادزیبا

 اینم یه عکس با هدیه امونراضی

 واینم ماشین که برا ت خریده بودیم هنوز هیچی نشده سرش دعوا شده ...سوت

 اینم کادوی نورای بیچاره است .گیر داده بودی که به عروسک شیر بدم  .مگه ولش میکردی بدبخت رو ، این قدر میخورد تا استفراغش میگرفت و  تو غش غش میخندیدی خطا

 اینم روابط در حالت حسنه بین دختر عمه وپسر داییمحبت

 

چه حرف ها که در درونم ناگفته می ماند 

 خوشا به حال شما که شاعری بلدید

 

 

سن پسرک در این تولد  2 سال و 6 ماه......

 مرداد  1393.....

پ .ن : کیفیت دوربین خراب نشده امان از تنبلی که حوصله ندارم رمش رو خالی کنم  ومجبورم با تبلت عکس بگیرمدلخور

تاريخ سه شنبه 1 مهر 1393سـاعت 0:20 نويسنده مامان بهاره | |

miss-A