نفس های زندگی ما ونداد نفس های زندگی ما ونداد ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره
نبض زندگی  رستا جونمنبض زندگی رستا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

نامه هایی از جنس عشق(ونداد ، رستا)•●●♥♥❤

مسابقههههههههههههههههههههههه

این یه مسابقه وبلاگی  که باید توی اون توضیح بدیم چرا وبلاگمون رو دوست داریم  من توی این مسابقه از طرف مامان اراد جون نبض زندگی دعوت شدم من این وبلاگ رو برای پسرم درست کردم تا تموم ناگفته های رو که بعدا یادم نمی مونه و ممکنه بعدا ازم بیپرسه   گفته باشم  تموم حرف هایی رو که اگه یه روز نبودم نوشته باشم  وتمام عکس هایی رو که ممکنه دوست داشته باشه ببینه  زده باشم من این وب رو دوست دارم چون تمام زندگی زیبای پسرم  رو براش به تصویر کشیدم  امیدوارم اونم یه روز این وب رو دوست داشته باشه  راستی قانون بازی هم اینه که باید سه تا از دوستات رو به بازی دعوت کنی  امیر سام  زندگی...
18 بهمن 1391

انواع مدل های خواب

جیگر من  سلام این روز ها کار های عجیب زیاد میکن ی چون فرصت نمیکنم درست نمیتونم همه رو برات سر وقت بزارم برای همین عکس هات عقب وجلو میشن ولی این عکس ها مال همین چند هفته قبله یعنی تو سن 23 ماهگیت گلم جدیدا صبح ها که از خواب بلند میشی منم مجبور به بیدار شدن میکنی میای انگشتت رو میکنی تو چشمم ومیگی ماما میمی  بعد از تخت میای پایین و میگی دد یعنی بریم تو هال  اونوقت میری رو مبل و شروع میکنی به انجام حرکات موزون  بعد میگی نینی ماه یعنی تیبی تابیلز رو برات بزارم این تنها کارتونی که تو میبینی دست سازندهاش درد نکنه که تونستن تو رو پای تلویزیون بشونند بعد روی همون مبل خوابیده تیوی میبینی  البته به حالت های مختلف ...
17 بهمن 1391

دل خوشی ها کم نیست 1

میخوام از این به بعد  هر چند تا پست یه دونه پست برای خودت بزارم  یعنی یا شعر برات بنویسم یا یه جمله یا نمیدونم هر چیزی که بتونه احساسم رو برات بگه یا شاید هم چیزهایی که برات یه  روز که میخونی  قشنگ ومعنی دار باشه اسم پستا رو هم میزارم  دل خوشی ها کم نیست کسی به خدا گفت : اگر سرنوشت مرا تو نوشتی پس چراارزو کنم  خدا گفت:شاید نوشته باشم هر چه ارزو کند . . . ...
16 بهمن 1391

عاشق کلاه لباستی

عزیزمن گل پسرم سلام  جیگر من این لباس رو اول پاییز برات خریدیم  ولی از بس با کاپشن پوشیدیش  نمیدونستی کلاه هم داره  تازگی ها فهمیدی تو هم عاشق لباسایی هستی که کلاه دارن  حتما اون لباس رو که میپوشی باید کلاهش رو هم بزنی سرت هر چی هم ما التماست میکنیم بدون فایده است  این جا هر چی صدات میکنم جوابم رو نمیدی و بر نمیگردی چون میدونی میخوام ازت عکس بگیرم   برگشتی داری لبخند موزیانه تحویلم میدی       دارم ازت میپرسم مامان دوست داری تو هم میگی نچچچچچچچچچچچچ   ودر اخر یه بوس دلچسب از من میکنی        &nb...
15 بهمن 1391

اولین ارایشگاه

سلام عزیزکم اول از هر چی سلام به دوست های خوبم که نگران شده بودند بابت عمل وفکر کردن من عمل دارم ولی مامانم عمل داشت و خدا رو شکر به خوبی انجام شد وما هم بعد از 10 روز برگشتیم خونه خودمون به خاطر همین نمیتونستم اپ کنم                                            مرسی از همه دوستای گلم عزیز دلم این مطلب که میخوام برات بنویسم مال دی ماهه که تو اولین ارایشگاه عمرت رو تجربه کردی قبل از اون من وبابا همیشه موهات رو کوتاه میکردیم واین چند وقت هم اصلا فرصت کوتاه کردن موهات رو نداشتیم یه روز بعد از ظهر که خونه مادر جون بودیم تو و باب...
14 بهمن 1391

مامان زور گو میشود

سلام عسل  خوشمزه من بزار قبل از اینکه این پست رو برات بنویسم یه چیزی بگم :مامان من به خدا زور گو نیستم وقتی بزرگ شدی واین پست رو خوندی درباره مامان درست قضاوت میکنی میفهمی همش به خاطر خودت بوده  اول :این روز ها تایم کار بابا عوض شده یعنی صبح زودتر میره وعصر هم دیرتر میاد یا تو بیداری یا بابا  دوم: تو صبح دیر بیدار میشی وظهر هم دیر میخوابی ودر نتیجه شب ها هم تا دیر وقت بیداری سوم: من وبابا به این نتیجه رسیدیم که به خاطر حفظ سلامت جسمی وروحیت هم که شده صبح زودتر بلند شی تا ظهر هم زودتر بخوابی وعصر زودتر بلند شی و شب هم زودتر بخوابی  در نتیجه مامان باید وارد عمل میشد وطی یک عملیات شروع به کار میکر...
3 بهمن 1391

قصه دردها

سلام عسلم امروز من وباباتو رو بردیم به همون سالن بازی همیشگی اخه تو عاشق اینی که با بچه ها بازی کنی البته اینو بگم که کم زور گو هم نیستی هیچ کس جرات نداشت به ماشین ها نزدیک بشه هر جا بودی خودت رو سریع میرسوندی واز تو ماشین بیچارها رو در میاوردی جونم برات بگه مامان اولش من داشتم داخل سالن باهات بازی میکردم دیگه خسته شدم بابا رفت تو  نشسته بودم داشتم بازی کردنت رو نگاه میکردم که دیدم یه پسر بچه (ببخشید مامان این لفظ رو به کار میبرم)بچه گدا بود  اومد داخل . به خانم مسئول گفت میشه منم بازی کنم اون گفت نه بعد پسر بچه پول در اورد گفت من پول دارم خانم هم دلش سوخت گفت برو یکم بازی کن زود بیا نمیخواد پول بدی همین که بچه رفت تو سالن دید...
1 بهمن 1391