نفس های زندگی ما ونداد نفس های زندگی ما ونداد ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
نبض زندگی  رستا جونمنبض زندگی رستا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

نامه هایی از جنس عشق(ونداد ، رستا)•●●♥♥❤

ونداد دیگه شیر نمیخوره(اندر احوالات 24 ماهگی)

سلام مرد کوچولوی مامان   عزیز دلم بالاخره تونستم باورم نمیشد به این راحتی بشه این کار رو کرد دقیقا یه روز بعد از تولدت یعنی 27 بهمن 1391 از شیر گرفتمت یعنی اگه خاله مژ گان اصرار نمیکرد فکر کنم میخواستم تا پایان عمرت بهت شیر بدم فکرش  رو بکن یه پسر 7-8 ساله بیاد بگه شیر میخوام  عزیزم همه میگن یکم مهلت میدادی بچه حداقل از تولدش لذت ببره ولی تو این قدر صبور واقا بودی که وقتی گفتم شیر اوفی شده تو هم قبول کردی واصلا اذیت نکردی مامانی  فدات شه تو طول روز که همش سرگرم بازی بودی به خاطر همین حدس زدم شب بخوای اذیت کنی اخه شبها همش داشتی شیر میخوردی ولی فقط یه بار پا شدی گفتی شیر وقتی گفتم اوف شده  اومدی توی بغل...
8 اسفند 1391

تولد با تم رنگین کمان

سلام عزیز دلم  ببخشید مامان اصلا وقت نکردم این چند وقت بیام ووبت رو اپ کنم اخه خیلی سرم شلوغ بود از 1 هفته قبل از تولدت تا دو هفته بعد از تولدت  قرار شد تولدت رو روز 26 بهمن بگیریم چقدر هم من غصه خوردم که تولدت رو نمیتونم با ولنتاین بگیرم بعد یادم اومد که امسال چون سال کبیسه بوده ولنتاین روز 26 میافته یعنی عسل من تو در هر صورت روز عشق روز تولدت رو میگیری   عزیزکم امسال تولدت رو خونه مادر جون پدر جون گرفتیم  تو هم خیلی پسر گلی بودی واصلا اذیتم نکردی ولی واقعا مردم تا همه کارها اماده شد  حتی تا دقیقه اخر داشتم دنبال یه چیزی برای سر کلاها میگشتم اخرش هم مجبور شدم خودم منگوله براشون درست کنم  ...
6 اسفند 1391

تولدت مبارک همه هستی

      چشمانت را باز کردی ودنیا غرق نگاه زیبایت شد زیبایی های دنیا از امدن تو پیدا شدوچهره زیبایت در اسمان دلم افتابی شد همه زیبایی های دنیا با امدن تو میاید واین گونه زندگی زیبا میشوداین گونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو عاشق میشوند امروز روز میلاد دوباره توست در این هوای ابری نیز خورشید در لابلای ابرها منتظر دیدار توست... این لحظه قشنگ ترین لحظه دنیاست واین ماه قشنگ ترین ماه دنیاست امدی به دنیا تادنیا تو را مات ومبهوت بنگرد وسکوت همه جا را فراگرفته تا خدا صدای تو را بشنود صدای دلنشین تو در لحظه شکفتنت     تو یک رویایی که حقیقت داشتنت معرکه است داشتن یکی...
28 بهمن 1391

کمممممممممممممممممممک دارم دیونه میشم

سلام گربه ملوس مامان  میگم این روز ها عجیب شدی نگو نه  تا میتونی فقط خراب کاری میکنی میخوای تا دوسالگیت تموم نشده سریع همه چیز رو امتحان کرده باشی ودستی توی هر کاری داشته باشی مامان بعد از دوسالگی هم هنوز لقب کودک رو داری میتونی به گند زدنت ادامه بدی نترس جان دلم من همه جا پشتتم تا بتونم سریع تمیز کنم این روزها این قدر سریع توی هر کاری پیشرفت میکنی به به مامان فرصت استراحت نمیدی ومنم مجبورم شب ها تا دیر وقت بیدار بمونم ووبت رو اپ کنم تازگی ها علاقه عجیبی به دستمال نابود کردن پیدا کردی هر وقت دیدم نیستی تو اتاق یا هال پیدات میکنم میبینم داری ته دستمال ها رو در میاری و ریز ریزشون میکنی فدات شم مادر رحمی بکن اخه منم م...
24 بهمن 1391

برای پسرم که نفهمیدم چه طور بزرگ شد

رشته های به ظرافت تار عنکبوت واستحکام فولاد بین ومن وتو هست پسرم که هرگز پاره نمیشن  عشق واقعی رو پیدا کردم  عشقی که بردگی و خستگی رو با یه لبخند کوچیک جبران میکنه  اماچه لبخندی فوق العاده بود از پا افتادن الانم از تمام تفریح های دنیا شیرین تره عاشق خنده هاشم با تمام وجودش میخنده واب دهنش رو همه جا میریزه به این میگن شادی واقعی  دیگه هیچ چیز مهم نیست   منو دوست داشته باش من دوستت دارم  من رو دوست داشته باش کوچولوی من  دستای مامان بال سرته چشمای مامان بالا سرته  دوستم داشته باش  دوستت دارم ...
24 بهمن 1391

رب گوجه

سلام قلبم  این روز ها که داره تند تند میگذره و به تولد تو نزدیک میشیم حس میکنم رفتار تو هم داره تند تند عوض میشه  اخه هر روز یه کارایی میکنی که تا دیروز نکرده بودی مثلا میری در یخچال رو باز میکنی و رب گوجه یا رب انار رو در میاری و میگی مامان در در یعنی درش رو برام باز کن امروز که دیگه نوبر بودی خودکفا رفته بودی سر یخچال و رب گوجه رو در اورده بودی یهو دیدم یه صدای عجیب داره میاد حالا که اومدم تو اشپز خونه دیدم واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی  خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا رب گوجه ریخته رو  قالی وسرامیک و کابینت و یخچال و...... منم این جوری  از بس ناراحت شدم یادم رفت عکس بگیرم شاید بعدا بخن...
21 بهمن 1391

من قربون پسر فرشته ام بشم

سلام عزیز دل  امروز پنج شنبه است و بابایی خونه است  من داشتم تو اشپزخونه ناهار درست میکردم و بابایی  هم تو اشپزخونه پیشم بود تو هم بودی ولی یه لحظه نگاه کردم دیدم نیستی صدات کردم ولی جوابم رو ندادی بعد خودت اومدی وهی میگفتی بابایی بابایی  ولی بابایی داشت یه کاری انجام میداد ونمیتونست بیاد ولی تو به زور دستش رو گرفتی وبردیش تو  هال بعد دیدم بابا همین جور داره قربون صدقت میره وهی به من میگه بهاره یه لحظه بیا منم  بدو بدو اومدم ببینم چه خبره دیدم تو سجاده نماز رو نمیدونم از کجا برداشتی وپهن کردی هی به بابا میگی نماز بخون البته با ایما واشاره وقتی میخوای بگی الله اکبر هی دستات رو میبری بالا ومیاری پایین وهی سجد...
19 بهمن 1391